تبليغاتX
ایستگاه خنده

ایستگاه خنده
§اگر + خدا باشي،منهاي همه ميتواني زندگي گني§ 
لینک دوستان

99669999996669999996699666699666999966699666699
99699999999699999999699666699669966996699666699
99669999999999999996699666699699666699699666699
99666699999999999966666999966699666699699666699
99666666999999996666666699666699666699699666699
99666666669999666666666699666669966996699666699
99666666666996666666666699666666999966669999996

 

دکمه ctrl + f رو فشار بده
و توش عدد 9 رو بنوی
س

[ دوشنبه 16 اردیبهشت1392 ] [ 6:42 قبل از ظهر ] [ علی ]
كنارم گذاشته ايي كه تلخم كني؟؟؟هه!!! شرابي شده ام ناب....حالا حسرتم را بكش
[ یکشنبه 11 فروردین1392 ] [ 10:21 قبل از ظهر ] [ علی ]

اگر کسی یادت نکرد او را یاد کن شاید او از تو تنهاتر باشد  

زندگی همچون کلافی پیچ در پیچ است که اولش پیچ است وآخرش هیچ است 

[ یکشنبه 11 فروردین1392 ] [ 6:1 قبل از ظهر ] [ علی ]
سلام به دوستاي خوب خودم.

سمت راست پايين .آخر همه.ديدي؟؟لطفا بريد و رأي زوري بهم بديد

مرسي

[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ 5:53 بعد از ظهر ] [ علی ]
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست که مجنون باشی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.

دوستاي خوبم بريد ادامه مطلب
موضوعات مرتبط: داستان جالب و خنده دار
ادامه مطلب
[ شنبه 20 اسفند1390 ] [ 1:40 بعد از ظهر ] [ علی ]

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :


بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟


همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما

 شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :


آری من مسلمانم


جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان

براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به

گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و

بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول

 قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به

جوان گفت که به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :


آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟


افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده

نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت

کرد و گفت :


چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن

کسی مسلمان نمیشود !!!

 


موضوعات مرتبط: داستان جالب و خنده دار
[ شنبه 10 دی1390 ] [ 2:18 بعد از ظهر ] [ علی ]
سلام.

از همه ی دوستای گلم معذرت میخوام چند وقته(۸ماه) اصلا نرسیدم بیام وبلاگ سر بزنم.

ولی ماه دیگه حتما برمیگردم .

برای شروع ۲تا مطلب گذاشتم حتما بخونید و نظر بدین.

 

منتظرم باشید.بااای

[ چهارشنبه 11 آبان1390 ] [ 8:8 بعد از ظهر ] [ علی ]

    یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یك پسر ایرانی میگه: چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا

لمسشون كنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر شهوت پرستن كه نمیتونن خودشون رو کنترل كنن؟؟ پسره

 لبخندی میزنه و میگه: ملكه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟ و هر مردی ملكه انگلستانو لمس

 كنه؟! پسره انگلیسی با عصبانیت میگه: ... ... نه!مگه فرد عادیه؟!! فقط افراد خاصی میتون با ایشون در

رابطه باشن!!!

    پسر میگه: خانومای ما همه ملكه هستن!!!


موضوعات مرتبط: شعر .
[ چهارشنبه 11 آبان1390 ] [ 7:54 بعد از ظهر ] [ علی ]

باز باران با ترانه ..می خورد بر بام خانه..

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

... ...

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد ، آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬

بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه !


موضوعات مرتبط: شعر .
[ چهارشنبه 11 آبان1390 ] [ 7:52 بعد از ظهر ] [ علی ]

سلام به همه ی دوستای خوب خودم.

واااااااااااااااااااااای بالاخره بعد یه هفته اومدم نت.خیلی دلم برای وبلاگم تنگ شده بود.

ممنون که اومدین و نظر دادین.مرسي

راستی عید همتون مبارک.ایشالا که سال ۱۳۹۰ سال خوبی برای همه باشه.


موضوعات مرتبط: داستان جالب و خنده دار
[ سه شنبه 24 اسفند1389 ] [ 6:12 قبل از ظهر ] [ علی ]

مردي متوجه شد كه گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش كم شده است.

 

به نظرش رسيد كه همسرش بايد سمعك بگذارد.ولي نميدانست اين موضوع را چگونه با او در

 

 ميان بگذارد.به اين خاطر نزد دكتر خانوادگيشان رفت و مشكل را با او در ميان گذاشت.

 

دكتر گفت:براي اينكه بتواني دقيقتر به من بگويي كه ميزان شنوايي همسرت چقدر است ، آزمايش

 

 ساده اي وجود دارد.اين كار را انجام بده و جوابش را به من بگو./....

 

ابتدا در فاصله ي 4 متري او بايست  و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو.اگر نشنيد، همين

 

 كار را در فاصله ي 3 متري تكرار كن.بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا هنگامي كه جواب

بدهد..

آن شب همسر ان مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه ي شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته

 

بود. مرد به خودش گفت:الان فاصله ي ما حدود 4 متر است.بگذار امتحان كنم.

 

سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:

 

عزيزم شام چي داريم؟؟؟؟؟؟

جوابي نشنيد بعد بلند شد و يك متر به جلوتر به سمت اشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره

 

پرسيد و بازهم جوابي نشنيد.بازهم به جلوتر رفت و به درب اشپزخانه رسيد.سوالش را تكرار

 

كرد و بازهم جوابي نشنيد.اين بار جلوتر رفت و درست پشت سر همسرش گفت:

 

عزيزم شام چي داريم؟؟؟

 

و هسرش گفت:

 

مگه كري ؟؟؟!! براي چهارمين بار ميگم :

 

خوراك مرغ.


موضوعات مرتبط: داستان جالب و خنده دار
[ سه شنبه 24 اسفند1389 ] [ 6:8 قبل از ظهر ] [ علی ]

اين عنصر كمتر در طبيعت به صورت آزاد يافت مي شود.و بيشتر به صورت يك تركيب با ماده

 

 اي چون انيدريد متبلور و سولفات خود بيني در منازل يافت مي گردد.

 

طرز نهيه:

 

براي تهيه ي اين عنصر بايد مقداري اكسيد اسكناس و نيترات كاديلاك هشت ظرفيتي را در يك

 

ويلا مخلوط كرده و پس از مدتي گاز ناز و و سولفور عشوه متصاعد مي شود.در نتيجه به

 

صورت رسوب در ته ويلا باقي مي ماند.البته از زبان چرب و نرم هم مي توان به عنوان

 

كاتاليزور استفاده كرد.

 

خواص شيميايي.::

 

بعضي از انواع اين تركيب بسيار زشت و بد قيافه بوده و ميل شديدي براي تركيب شدن با نيترات

 

 پودر و سولفات ماتيك و اكسيد سورمه دارند كه پس از تركيب شدن اين موارد نسبتا قابل تحمل

 

 مي شوند.بعضي از انواع اين عنصرنيز با خورده شيشه همراه است و خاصيت شوهر ازاري

 

 زيادي دارند.براي خالص كردن اين عنصر كافيست ان را در يك سيستم سر بسته مثل اتاق قرار

 

 داد و با كربنات كتك  و استات فحش مخلوط نمود.

 

خواص فيزيكي:::

 

از جنس بسيار نرم و حساس مي باشد و به سرعت تحت تاثير محيط و احساسات قرار مي

 

گيرد.اگر مقداري اسيد خشونت و كربنات سوز آور ديگري به نام آيوپاك   ✎ هوو  ✎  به آن

 

اضافه كنيم  فورا ذوب شده و به صورت اشك روان مي گردد.و اصلا  ميل تركيب شدن با

 

عنصر مرد را ندارد. اما به محض استفاده از كاتاليزور لبخند آنچنان با اين عنصر تركيب مي

 

شود كه جدا شدني نيست.

 

"انجمن شيميدانهاي رنج كشيده"

 

البته من قصد توهين به هيچكس را ندارم.از همه معذرت ميخوام.

 


موضوعات مرتبط: داستان جالب و خنده دار
[ سه شنبه 24 اسفند1389 ] [ 6:7 قبل از ظهر ] [ علی ]

✎ جويدن آدامس در سنگاپور ممنونع است 𘚞✎

 

𘚞✎ تقلب كردن در مدارس بنگلادش غير قانوني است و افراد بالا 15سال براي تقلب به زندان فرستاده مي شوند ✎

 

✎ مشاهده فيلم هاي كاراته ايي تا سال 79 در عراق  ممنوع بود. ✎

 

✎ در ايسلند زماني داشتن سگ خانگي ممنون بود✎

 

✎ در آريزوناي امريكا كشتن و شكار شتر ممنوع است ✎

 

✎ در دانمارك روشن كردن ماشين قبل از چك كردن اينكه بچه اي زير آن خوابيده است يا نه ممنوع است ✎

 

✎ در تايلند انداختن آدامس جويده شده تان 500 دلار جريمه دارد.وقبل از خارج شدن از خانه حتما بايد لباس زير پوشيده باشيد ✎

 

✎ نـــظـــر يـــاتـــون نـــره✎

 


موضوعات مرتبط: آیا میدانید؟؟؟
[ سه شنبه 24 اسفند1389 ] [ 6:5 قبل از ظهر ] [ علی ]

داشتم با ماشين مي رفتم سركار كه موبايلم زنگ خورد.گقتم :الوووو بفرمائيد .فقط فوت كرد.!!

 

گفتم اگه مزاحمي يه فوت كن اگه ميخوايي باهام دوست بشي دو تا فوت كن.دوتا فوت كرد!!!

 

گفتم: اگه زشتي يه فوت اما اگه خوشكلي دوتا فوت كن.دوتا فوت كرد!!!!

 

گفتم اگه اهل قرار نيستي يه فوت كن اگه هستي دوتا فوت كن.دوتا فوت كرد!!!!!

 

گفتم فردا ميخوام برم رستوران.اگه ساعت 12 نميتوني بيايي يه فوت كن اگه ميتوني دو تا فوت

كن.دوباره دوتا فوت كرد.!!!!!!

 

با خوشحالي گوشي را قطع كردم .فردا صبح حسابي به خودم رسيدم ،بهترين لباسامو

 

پوشيدم .ادكلان زدم و تو پوست خودم نمي گنجيدم.همش فكرم به قرار امروز بود.

 

داشتم از خونه بيرون ميومدم كه زنم صدام كرد و گفت:

 

ظهر نهار ميايي خونه؟؟؟

 

اگه نميايي يه فوت كن اگه ميايي دوتا فوت كن.☼♀Ǥϛ輯


موضوعات مرتبط: داستان جالب و خنده دار
[ سه شنبه 24 اسفند1389 ] [ 6:3 قبل از ظهر ] [ علی ]

سلام به دوستاي گلم. من اومدم با يه  عالمه مطلب .اميدوارم خوشتون بياد.

اول از همه با معماي بيل گيتس شروع مي كنم.

اين معما را بيل گيتس در سال 2002 طراحي كرد تا از 100 مهندس يكي را براي شركتش

انتخاب كند.

 

دوتا اتاق در مجاورت هم قرار دارند .هر كدام يك در دارند.ولي هيچكدام پنجره ندارد.درهايشان

كه بسته باشد درون اتاق ها كاملا تاريك است .در يك اتاق سه چراغ برق توانهاي

 100،110،120 وات و در اتاق ديگر سه كليد برق مثل هم وجود دارد.

ما نميدانيم كدام كليد كدام چراغ را روشن ميكند(مثلا نميدانيم كليد وسطي مربوط است به چراغ

وسطي يا به چراغ هاي ديگر.اما به طور قطع ميدانيم كه هر كدام از كليدها يكي از چراغ ها را

روشن ميكند.(هچنين ترتيب چراغ ها را هم نميدانيم.).شما معلوم كنيد كه هر كليد مربوط به كدام

چراغ است .براي اينكار و در شروع شما بايد در اتاق كليد ها باشيد و كار را از انجا شروع

كنيد.شما ميتوانيد هر چند مرتبه كه بخواهيد كليدها ها  را روشن و خاموش كنيد.

اما شما تنها هستيد و نميتوانيد از كسي كمك بگيريد و هيچگونه وسيله ايي هم به همراه نداريد.و

مهم تر از همه اينكه شما حق نداريد بيش از يكبار وارد اتاق  چراغها شويد و وقتي كه ورد شديد

و بيرون آمديد ديگر نمي توانيد مجددا وارد ان اتاق شويد.

حالا بگيد كه هر كليد كدام چراغ را روشن مي كند.؟؟؟؟؟؟

 

جواب:

 

كي از كليد ها را روشن كنيد و يكي دو دقيقه بعد انرا خاموش نمائيد.حالا كليد ديگري را روشن

كنيد و به اتاق چراغ ها برويد.چراغي كه روشن است مربوط به كليد دوم است.حال دو چراغ

ديگر را لمس كنيد هر كدام كه گرم است مربوط به كليد اول است.و انكه سرد است مربوط به

كليد سوم است.

 


موضوعات مرتبط: معمای بیل گیتس
[ یکشنبه 1 اسفند1389 ] [ 8:10 قبل از ظهر ] [ علی ]

آيا ميدانيد؟؟؟؟؟

آيا ميدانيد با هوش ترين زن دنيا 5 فوق ليسانس دارد  و ضريب هوشي او 200 است  و دنبال كار مي گردد؟؟؟

 

آيا ميدانيد اگر 3 قاره آسيا و افريقا و امريكا  را به هم وصل كنيم ايران در مركز جهان است؟؟؟

 

آيا ميدانيد كه حدود 250 محقق ايراني در ناسا وجود دارد؟؟؟

 

آيا ميدانيد كه رئيس مركز رايانه ناسا يك ايراني است؟؟؟

 

آيا ميدانيد ميدانيد كه زنبور عسل 5 چشم دارد كه دوتا اصلي در بغل سر و 3 تا بر روي سر او قرار دارد؟؟؟

 

آبا ميدانيد كه چين بيشتر از هر كشوري همسايه دارد.چين با 13 كشور هم مرز است؟؟؟

 

آبا ميدانيد تنها غذايي كه فاسد نمي شود عسل است؟؟؟

 

آيا ميدانيد بيشترين ضربان قلب را قناري  با 1000 بار در دقيقه و كمترين را فيل با 27 بار در دقيقه دارند؟؟؟

 

آبا ميدانيد استفاده از هدفون در هر ساعت باكتري هاي موجود درگوش را تا 700 برابر افزايش ميدهد؟؟؟

 

آيا ميدانيد مورچه در مايكروويو زنده مي ماند؟؟؟

 

آيا ميدانيد كه دانشمندان ثابت كرده اند كه گل سرخ تركيبي از بوي 40 نوع گل متفاون است؟؟؟

 

آيا ميدانيد كه وسعت كره ي ما هبه اندازه قاره ي  استرالياست؟؟؟

 

آيا ميدانيد قله دماوند بيست و سومين قله ي بلند جهان است؟؟؟

 

آيا ميدانيد وزن كل موريانه هاي جهان 10 برابر وزن همه ي انسان هاست؟؟؟

 

آيا ميدانيد كوير لوط 14 كوير وسيع جهان است؟؟؟

 

آيا ميدانيد كه در برج ايفل دو و نيم ميليون پيچ به كار رفته است ؟؟؟

 

نظر یادتون نره.مرسی


موضوعات مرتبط: آیا میدانید؟؟؟
[ یکشنبه 1 اسفند1389 ] [ 8:9 قبل از ظهر ] [ علی ]

اس ام اس)☻)

 

♥ سلامتيه رفيقايي كه توي درياي مردونگي غرق ميشن ولي از پل نامردي رد نميشن.

 

♥ بي وجودت هر زمان احساس غربت مي كنم /// مي نشينم آيه ي غم را تلاوت مي كنم /// در نيستان وجودم همزمان با مولوي ///مثل ان ني از جدايي ها شكايت مي كنم.

 

♥ اگر پروانه بودم مي پريدم /// همين حالا حضورت مي رسيدم /// ولي پروانه نيستم پر ندارم /// دلم تنگ است ولي چاره ندارم.

 

♥ در بدترين روزها اميدوار باش ، زيرا زيباترين باران ها  از سياه ترين ابره است.

 

♥ در دلي هر چند دوري از نظر /// خوش تر انكه روزي باز آيي زدر ///  با تو ما را خوش ترين ديدار باد /// هر كجا هستي خدايت يار باد.

 

♥ دلتنگي قشنگه به خاطر تو ، تنهايي قشنگه به انتظار تو ، دوستي قشنگه با وجود تو.

 

♥آمدي آموختي چگونه دوستت بدارم ،‌رفتي و نياموختي چگونه فراموشت كنم.

 

♥ گفتم نقاش را ، نقشي بكش از معرفت /// با قلم نقش تو را ، با وسعت دريا كشيد.

 

♥ براي آدم نابينا شيشه و الماس يكيست ،  اگر كسي قدرتو ندونست ، فكر نكن تو شيشه اي ، اون نابيناست!!

 

♥ من ز ياد عزيزانم دمي غافل نميمانم / نميدانم عزيزانم زمن يادي كنند يا نه؟؟؟؟

 

♥ هيچگاه فاصله ها حريف خاطره ها نيستند.......................به يادتم رفيق.

 

♥ گاه گاهي به يادت غزلي مي خوانم /// تا نگويي كه دلم غافل از ان عهد و وفاست /// خوبرويان همه گر با دل من خوب شوند /// با همه خوبان حساب تو جداست.

♥  دوري فقط تعبيريست كه فاصله ها از ما دارند ، اما بي خبرند از نزديكي دلهايمان.

 

♥ دل ز تن بردي و در جاني هنوز /// دردها دارم ، تو درماني هنوز /// ملك دل كردي خراب از تيغ ناز /// اندر اين ويرانه سالاري هنوز.

 

♥خودم : تنها

دلم : غريب

كوله بارم : حسرت

گناهم : عشق

عشقم : تو

اميدم :‌ديدارت.

 

نظر یادتون نره .ممنون


موضوعات مرتبط: اس ام اس هاي عاشقانه
[ یکشنبه 1 اسفند1389 ] [ 8:7 قبل از ظهر ] [ علی ]

سلام به دوستای خوبم.

اس ام اس (☺)

 

$$ گاهي يادي

نگاهي

اهي

پيامي

كوفتي

زهر ماري

لنگه كفشي

بفرست دلمون گرفت☺

 

$$-----*-----

اين تارموي توئه كه با دنيا عوضش نمي كنم حتي شپش وسطشو☺

 

 

$$ #####<-<○ #####

اين كارو نكن از روي ريل پاشو!!!

فقط يك هفته هست منو نديدي.☺

 

 

$$ بلوتوث قلبت را روشن كن مي خوام تمام وجودم را برات ارسال كنم.!!

---------    -  - - - - - -- - -  -- -

هه هه !!

ويروس داشت الان ميميري

 

$$  به قلبم نشستي نگفتم چرا ؟؟؟

دلم را شكستي نگفتم چرا ؟؟؟

يكي خواب شبهاي من را ربود چو ديدم تو هستي

نگفتم چرا؟؟؟

 

 

$$ سلام فردا بيا دادگاه ازت شكايت كردم تير عشقت خورده تو قلبم رضايت بي رضايت.

 

ببخشید کم بود.اما نظر یادتون نره.


موضوعات مرتبط: اس ام اس هاي خنده دار
[ یکشنبه 1 اسفند1389 ] [ 8:5 قبل از ظهر ] [ علی ]
سلام.دوستاي گلم داشتم تو اينترنت تاب ميخوردم كه يهو به يه وبلاگ برخوردم.

خيلي باحال بود.

پايه ي خنده . پيشنهاد ميكنم يه سر بزني.

 

http://faghatbekhanded.blogfa.com


موضوعات مرتبط: داستان جالب و خنده دار
[ سه شنبه 19 بهمن1389 ] [ 9:55 قبل از ظهر ] [ علی ]
سلام .من اومدم با یه داستان جالب و آموزنده:

در زمان هاي گذشته، حاكم دانايي يك تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي ديدن

عكس العمل مردم، خودش را در جايي مخفي كرد. مردم زيادي مي آمدند و از آنجا مي گذشتند.

از مردم عادي تا بازرگانان و اشراف و ثروتمندان، از كنار تخته سنگ بي توجه مي گذشتند.

 بسياري هم اعتراض مي كردند كه: اين چه شهري است كه نظم ندارد.حاكم اين شهر، عجب مرد

 بي عرضه ايي است.....!!


با وجود اين هيچكس تخته سنگ را از ميان راه بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه

پشتش بار ميوه و سبزي بود، نزديك سنگ شد.او بارهايش را بر زمين گذاشت و با زحمت

فراوان، تخته سنگ را از ميان راه برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه ايي را ديد

كه  زير تخته سنگ قرار داده شده بود. كيسه را باز كرد و داخل آن، سكه هاي طلا و يك كاغذ

يادداشت پيدا كرد.حاكم دانا در آن نوشته بود: هر سد و مانعي مي تواند يك فرصت بزرگ براي

تغيير زندگي انسان باشد.!!! ऎ☻♥♠♣♦•◘○☻☺

دلتون میاد نظر ندید.


 


موضوعات مرتبط: داستان جالب و خنده دار
[ پنجشنبه 7 بهمن1389 ] [ 7:53 بعد از ظهر ] [ علی ]

*** اشک ز چشم من اگر می رود  ****  یار عزیزی به سفر می رود ***

 

*** عاشقم وصبر مگر می شود **** خاطره مگر از یادم می رود ***

 

*** تا برساند به تو پیغام من **** این قلم از شوق به سر می رود ***


موضوعات مرتبط: اربعین
[ سه شنبه 5 بهمن1389 ] [ 10:23 بعد از ظهر ] [ علی ]
***♥♥ به یاد کربلا دلها غمگین است ♥♥

****************************♥♥ دلا !خون گریه کن !!♥♥

****♥♥ چون اربعین است ♥♥

سلام به دوستای گلم.حالتون که خوبه؟؟؟

اربعین حسینی را به تمام شما تسلیت میگم.

یادتون نره ما را هم دعا کنید.

 

 

 

تو که آهسته می خوانی قنوت ربنایت را / میان ربنای سبز دستانت دعایم کن


موضوعات مرتبط: اربعین
[ دوشنبه 4 بهمن1389 ] [ 7:25 بعد از ظهر ] [ علی ]
سلام.به دوستای گلم.امروز با یه معما اومدم سراغتون.هرکس جوابشا بده

 یه جازه میگره.

بازم باید بگم چون نرسیدم کسی را خبر نکردم.

 

معما:

 

مردی زنی را بوسید از او پرسیدند چه نسبتی با او داری او گفت:

 

مادر شوهر این زن با مادر زن من  مادر و دخترند!!!!

 

حالا نسبت این زن و مرد چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

 

ببینم کی از همه باهوش تره زود جوابی بدین جایزه بگیرید!!!!

 

[ جمعه 1 بهمن1389 ] [ 1:55 بعد از ظهر ] [ علی ]
سلام به دوستاي گلم اميدوارم حالتون خوب باشه.

 

بايد اينا بگم كه من براي اين مطلبم چون وقت نداشتم كسي را خبر نكردم.

 

یک مدیر جوان که عزت نفس اندکی داشت ارتقاء درجه گرفت. اما نتوانست خود را با کار و

 موقعیت جدیدش وفق دهد.

 

در اتاق او زده شد،براي اينكه نشان دهد كار مهمي دارد و سرش شلوغ است گوشي تلفن را برداشت و سپس از ملاقات كننده خواست كه داخل اتاق شود.مرد وارد شد و منتظر ماند تا صحبت مدير تمام شود اما او همچنان با تلفن صحبت مي كرد،و سرش را تكان مي داد و مي گفت: مشكلي نيست من مي توانم ان را حل كنم.بعد از چند دقيقه گوشي تلفن را گذاشت و از ملاقات كننده سوال كرد كه: مي توانم برايتان كاري انجام دهم؟

 

مرد جواب داد: اقا من به اينجا امده ام تا ارتباط تلفني شما را برقرار كنم.

 

§§§§§§§§هی خانم ٫اقا نظر یادتون نره.مرسی(~~~علی~~~)(alijafari16@yahoo.com)§§§§§§§§



موضوعات مرتبط: داستان جالب و خنده دار
[ دوشنبه 27 دی1389 ] [ 9:19 بعد از ظهر ] [ علی ]
 

خورشید،در آفاق مغرب بود و ، جنگل را،

تا دور دست كوه - در درياي آتش شعله ور مي كرد.

اينجا و آنجا ، مرغكي تنها ، رها در باد.

بر آب هاي نيلي دريا گذر مي كرد!!!

دريا، گرسنه ، تشنه ، اما سر به سر ارام

در انتظار طعمه اي ، گسترده پنهان دام

خود با هزاران چشم بر ساحل نظر مي كرد!!!

در لحظه ي خاموشي خورشيد ،

دامش بر اندامي فرو پيچيد !!!

پا در كمند مرگ ،

گاهي سر از غرقاب بر مي كرد،

با ناله هائي -در شكنج هول و وحشت گم-

شايد خدا را ، يا <<سبکساران ساحل >>      را خبر می کرد.

شب می رسید از راه ،

-غمگين ، بي ستاره ، بي صفا ، بي ماه !!-

مي ديد دريا را كه آوازي نشاط انگيز مي خواند!!!

صيدي به دام افكنده!!

خوش مي رقصد و گيسو مي افشاند!!

تا با كدامين خون تازه ، تشنگي را نيز بنشاند!!!

در پهنه ي ساحل چشمي برامواج پريشان دوخته،

لبريز از خونابه ي غم- كام دريا را

با قطره هاي بي امان اشك ، تر مي كرد

جاني ز حيرت سوخته ، شب را و شب ها يپاپي را

                                  سحر مي كرد....

 

نظر يااااادتون ره


موضوعات مرتبط: شعر .
[ چهارشنبه 22 دی1389 ] [ 3:18 بعد از ظهر ] [ علی ]
[ چهارشنبه 22 دی1389 ] [ 3:7 بعد از ظهر ] [ علی ]

 

یک کشاورز به همسایه اش تهمت زد. با پی بردن به اشتباهش نزد مرد دانا و عارفی رفت تا راه طلب عفو را از او بیاموزد . مرد عارف به او گفت: کیسه ای پر از پر کن و آنها را در وسط شهر رها کن.کشاورز همان کار را انجام داد . فردای ان روز مرد عارف از او خواست به شهر برود و پرها را جمع کند. و در کیسه بگذارد.کشاورز تلاش کرد اما نتوانست زیرا انها در سراسر شهر پخش شده بودند . وقتی او با کیسه ی خالی بازگشت مرد عارف گفت : همین امر در مورد کلمات تهمت امیز شما صادق است.شما به راحتی کلماتی ناخوشایند از دهانتان رها کردید و اکنون نمی توانید ان ها را جمع کنید، بنابراین باید در انتخاب حرف هایمان کمی دقت کنیم.

امیدوارم که خوشت امده باشه.

§§§§§§§§هی خانم ٫اقا نظر یادتون نره.مرسی(~~~علی~~~)(alijafari16@yahoo.com)§§§§§§§§


[ جمعه 26 آذر1389 ] [ 11:36 قبل از ظهر ] [ علی ]
قاصدک امده بود و چه سرگردان بود ، گفتم او را چه خبر آوردي؟

هيچ نگفت !! گفتم از كوي نگارم خبري داري

او هيچ نگفت

گفتمش خبر عهد وفا يا خبر وصل نگارم

يا كه از مرگ رقيب ؟ اما نه !! خبر مرگ رقيبم هرگز!!

جز من او كه رقيبي نيست

او رقيب من، من عاشق او

برده از من دل من هم بايد بتوانم كه دل از او ببرم

آه چه شد !!!

چه شد اي قاصدك بي خبرم؟

لب گشود و گفت:

اين بار امدم تا خبري را ببرم

گفته ان يار كه نزد تو بيايم و بپرسم از تو

زندگي چيست ؟ بگو عشق چيست ؟ و چه قدر اين عشق به حقيقت نزديك است؟

گفتمش پس بشنو انچه كه من گويم

و ببر ان را نزد او بي كم كاست

زندگي را هر كس به طريقي بيند
يكي از دل يكي از عقل يكي از احساس ديگري با شعر و آن يكي با پرواز

گفته اند حسي است از غربت مرغان مهاجر و چه زيبا گفتند

تو به آن يار بگو زندگي باران است، زندگي درياست!

زندگي ياس قشنگي است كه دل مي بويد

زندگي راز شگفتي است كه جان مي جويد

زندگي عزم سفر دل در ره معشوق است

زندگي اب درياست و عشق ، غرق دريا شدن است

ولي اي دوست بدان مي توان غرق نشد

مي توان ماهي اين دريا شد، شاد خرم به شنا پرداخت

شرطش آن است كه عاشق نشويم ؛ جاي آن از ته دل و سر جان

همه را دوست بداريم ، همه چيز و همه كس ، همه نقش و همه رنگ ، همه شادي ، همه غم!!

به خودم امدم و ديدم قاصدك ديگر نيست ، و نمي دانم از كي با خودم حرف زدم

و صد افسوس كه آخر نشنيد از من زندگي انگور است ، دانه دانه بايد خورد

زندگي خاطر دريايي بك قطره در آرامش رود

زندگي حس شكوفايي يك مزرعه در باور بذر

زندگي باور درياست در انديشه ي ماهي در تنگ

زندگي فهم ، نفهميدن ها است  

زندگي پنجره اي باز به دنياي وجود تا كه اين پنجره باز است دنيا با ما است 

آسمان عشق و سعادت با ما است

فرست بازي اين پنجره را دريابيم 

 در نبنديم به نور ، در نبنديم به آرامش بر مهر نسيم

پرده از ساحت دل برگيريم  

رو به اين پنجره با شوق سلاااامي بكنبم

§§§§§§§§هی خانم ٫اقا نظر یادتون نره.مرسی(~~~علی~~~)(alijafari16@yahoo.com)§§§§§§§§


 

[ جمعه 26 آذر1389 ] [ 9:57 قبل از ظهر ] [ علی ]
اهنگری پس گذراندن جوانی پر شَر و  شور ، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد. به دیگران نیکی کرد. اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد. حتی مشکلاتش به شدت بیشتر می شد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: واقعاً عجیب است، درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مردی با خدا شوی، زندگی ات بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده. اهنگر پاسخی نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر زنگی اش آمده است، ولی نمی خواست دوستش را بدونه پاسخ بگذارد. روزها به این موضوع فکر کرد تا سرانجام، جوابش را یافت. روز بعد به دوستش که به دیدنش آمده بود گفت: در این کارگاه فولاد خام برایم می اورند. باید از ان شمشیر بسازم. می دانی چه طور این کار را می کنم؟

اول تکه ای از فولاد را به اندازه ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود، بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به ان ضربه می زنم تا فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم. بعد ان را در ظرف اب سرد فرو می کنم تا دمی که تمام این کارگاه را بخار اب فراگیرد. فولاد بر اثر تغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد. باید این کار را انقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست پیدا کنم.<<یک بار کافی نیست >> اهنگر سکوت کرد و سپس ادامه داد، << گاهی فولادی که به دستم می رسد این عملیات را تاب نمی آورد. حرارت، پتک سنگین و اب سرد  تمامش را ترک می اندازد. می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد>>.

آن گاه مکثی کرد و ادامه داد: << می دانم که خدا مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربه های پتکی را که به زندگی ام وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم، انگار فولادی باشم  که از ابداده شدن رنج می برد.>> اما تنها چیزی که می خواهم این است:

****<< خدای من !! از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی به خود گیرم، با هر روشی که می پسندی ادامه بده. هر مدت که لازم است ادامه بده، ولی هرگز  مرا به طرف کوه فولاد های بی فایده پرتاب نکن!!!.>>****

 

§§§§§§§§هی خانم ٫اقا نظر یادتون نره.مر۱۵+۱۵(~~~علی~~~)(alijafari16@yahoo.com)§§§§§§§§


موضوعات مرتبط: اهنگر<<مطلب خیلی جالب
[ چهارشنبه 10 آذر1389 ] [ 7:26 قبل از ظهر ] [ علی ]
مرد مسنی همراه با پسر ۲۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد. به محض شروع حركت قطار، پسر ۲۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را لمس مي كرد فرياد زد:  پدر!!!! نگاه كن درختها حركت مي كنند. مرد مسن با لبخندي، هيجان پسرش را تحسين كرد. كنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند كه حرف هاي پدر و پسر را مي شنيدند از حركات پسر جوان كه مانند كودك ۵ ساله رفتار مي كرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر!!!نگاه كن، درياچه، حيوانات، ابرها با قطار حركت مي كنند. زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي كردند. باران شروع به باريدن كرد. چند قطره روي دست مرد جوان چكيد. او با لذت انها را لمس كرد و چشمهايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر!!نگاه كن، باران مي بارد. باران روي دست من چكيد. زوج جوان، ديگر طاقت نياوردند و از مرد مسن پرسيدند: چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشك مراجعه نمي كنيد؟ مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر مي گرديم. امروز پسرم براي اولين بار است كه در زندگي مي تواند ببيند.....
موضوعات مرتبط: هرگز پیش داوری نکنید <<مطلب جالب
[ دوشنبه 1 آذر1389 ] [ 7:19 بعد از ظهر ] [ علی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بياييد به فرشته ها ثابت كنيم
كه مي توانيم لايق جانشيني آنها بر روي زمين باشيم
امکانات وب
مشاهده جدول کامل ليگ برتر ايران






آگهی انجمن بهترین وبلاگ

انجمن آگهی بهترین کد قالب وبلاگ

افزایش امتیاز وبلاگ

جایزه ویژه : تبدیل وبلاگ به سایت
وبلاگSponsered By :

قالب کد وبلاگ قالب وبلاگ





✿ صدای سکوت✿





تـــــــــــــــاوانــــــــــ